عجب کابوسی بود....!!!!!
واقعا کلافه شده بودم
...خود به خود میزدم زیر گریه
فکرای عجیب و
غم انگیز مغزمو داشت لحظه به لحظه قورت میداد...شده بودم متل زنای ۶۰
ساله
.......از اتفاقهای بد گذشته بگیییییر تا اتفقهای بد اینده مدام ذهنمو
زیر و رو میکرد...
نکنه مامانم بمیره....نکنه بابام سکته کنه..نکنه خواهرم موقع غذا خوردن
خفه شه....نکنه بچه خواهرم تصادف کنه...اگه بابام تو خواب بمیره چی؟؟؟
وااای اگه ازدواج کنم از پیش مامانمینا برم چی
؟؟دوس داشتم کلمو بکوبم به دیوار
.....وااای مامانم ۴۷ ساله شد؟؟
شبها از بس
قلبم تند تند میزد میخواستم خفه شم اصلا خوابم نمیبرد انگار یکی که تند تند دویده
نفس نفس میزدم
...هر چی با گیتارم سرگرم میشدم فایده نداش
این دفعه واسه استاد گیتارم گریم میگرفت..نکنه بمیره!!!!بابا میگفت 
..با با این دختر شوهر میخواد اینا همش ماله ترشیدگیه...اشکال نداره بابا داری می ترشی![]()
بلاخره مامان که از دست کارای
من و دیوونه بازیهام
خسته شده بودو دلش هم برام سوخته
بود منو برد دکتر....
دکتر هم کلی دارو دوا و قرص و بعد گفت دختر تو داری افسرده میشی
..برق از کلم
پرید ...همش میگفتم خدایا خوب میشم؟؟کاش از این وضعییت بیام بیرون...
و بلاخره ه ه ه ...بعد از ۲۳ روز من دباره دارم به حالت اول برمیگردم و
احساس میکنم خوب شدم
حالا از خوشخالیه زیاد خندم میگیره
باید یه سر واسه خندم برم دکتر
....خودمم کف کردم...حالا دوباره
دارم تئاتر کار میکنم واسه دانشگاه و تقریبا سر حالم...عجب کابوسی بود....









